تبليغاتX
سلام مهاجر

سلام مهاجر

به نام خداوند لیل ونهار که ازقدرتش آفریده بهار مهاجری هستم که ازهجر رخ آن یار ضعیفان می سوزم

امروزه اهمیت پرداختن به مباحث حیاتی مثل انتظار، و توجه جدی به آثار تربیتی آن، بیش ازگذشته احساس می شود.دراین عصر تاریکی و دوران سردرگمی  که ابرهای متراکم ظلمت و ... سایه سنگینی بر اندیشه بشری انداخته است و با ابزارهای شبهه افکن افق فکری انسان ها را تار و سهم گین نشان می دهند،تلاش و تکاپوی ژرفی را می طلید تا خورشید رهایی بخش و تابان را  به درون خانه میهمان کند و برهرچه تحیّر است خط بطلان کشد.چراکه انتظار فرهنگی است حافظ انسان. همان ولایتی که نور و روشنایی آفرین است  و آسایش آور. الله ولی الذین آمنوا یخرجونهم  من الظلمات الی النور.[1]

انتظار راهی است بسوی  گشایش گرفتاری های بشری. وکامل ترین جلوه خدای متعال: أَفضَلُ أَعمالِ اُمَّتِی إنتِظارُ الفَرَجِ مِنَ اللهِ عَزَّوَجَلَّ .[2]

نقش انتظار نقش تربیت سازی است. تربیتی که اهمیت شان برهیچ صاحب خردی پوشیده نیست.

انتظار فرج،دگرگونی در زندگی بشر و زدودن ناکامی ها و نابسامانی ها از چهره غمزده جامعه انسانی است. انتظار یک لحظه به لحظه، آن به آن و ثانیه به ثانیه چشم به راه مقدم یار.

انتظار یعنی ناراحتی از وضع موجود و تلاش برای ایجاد وضع بهتر.



[1] بقره،

[2] ازپیامبر گرامی اسلام :

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 0:25  توسط مهاجــــر  | 

موطن آزادگان

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 11:39  توسط مهاجــــر  | 

پیامبر گرامی اسلام:

صبح و شام درکار تعلیم علم به سر بردن نزد خدا ازجهاد بهتر است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 23:19  توسط مهاجــــر  | 

بازگرداند ز مغرب آفتاب

 

      مسلم اول شه مردان علی است

            عشق راسرمایه ایمان علی است

                     ازرخ او فال پیغمبر گرفت

                         ملت حق از شکوهش فرگرفت

                                قوت دین مبین فرموده است

                                      کاینات آیین پذیر ازدوده اش

                                             مرسل حق کرد نامش بوتراب

                                                  حق یدالله خواند در ام الکتاب

                                                         هرکه دانای رموز زندگی است

                                                            سر اسمای علی داند که چیست

                                                                خاک از تاریکی که نام او تن است

                                                                      عقل از بیداد او درشیون است

                                                                        شیر حق این خاک را تسخیر کرد

                                                                          این گل تاریک را اکسیر کرد

                                                                            هرکه درآفاق گردد بوتراب

                                                                              بازگرداند زمغرب آفتاب

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 12:29  توسط مهاجــــر  | 

تبریک

ماه پر فیض و با برکت رجب المرجب را

به تمامی عاشقان حضرت دوست تبریک می گویم. التماس دعا.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 21:30  توسط مهاجــــر  | 

گل امیدواری

گل امید واری تقدیم به تمامی امیدواران
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 7:45  توسط مهاجــــر  | 

فرشته زمین

تقدیم به فرشته زمین ( مادر)

 

تقدیم به فرشته هایزمینی(مادران)

چشمان چو خورشیدش

دائم به تو نور آرد

ازشیره ی جان خود

هردم به تو شیر آرد

هرگز نرود درخواب

درتاریکی شب ها

وقتی که تو نالانی

هنگامی که تو گریانی



زد خنده بسویت

ازمهر و محبت

زد بوسه به رویت

از روی صداقت

آن رخ که ببینی تو

هرگز نرود ازیادت

یاد تو باشد آن

هرگز نکنی غفلت!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 13:5  توسط مهاجــــر  | 

شفاف ترین تصویر از شخصیت کرزی

  

در افغانستان یکی از عوامل بازدارنده ی وحدت و اتحاد ملی سیاست های یک سو نگرانه ی حکومت ها بوده و هست که مانع اصلی شکل گیری روحیه ی ملی و کشوری می باشد.

در قرن حاضر  جهان به صورت دهکده جهانی مطرح است و تصمیمات کشورها با عنایت به موقعیت جهانی اتخاذ می گردد. اما در کشور خود هنوز شاهد سیاست بازی های شکننده و تنش زای دولت هستیم.

وسعت نگاه سردمداران و مسئولین کشور بسیار ضیق بوده و دارای افق تاریک و تنگ قومیت است.

در کشور جای مردی خالی است که بیاید این تور های در هم تنیده نژاد پرستی، سمت گرایی و... را پاره نموده، روزنه جدید و افق وسیع و طلائی را فرا روی ملت ستم کشیده ی افغانستان بگشاید.

قدم بر تخم چشمانی نهد که سالیان متمادی اشک مظلومیت ریخته و قلب شان از زخم شلاقی می سوزد که به نا حق بر پشت و پهلوی شان فرود آمده است.

بعد از تشکیل دولت و تنظیم قانون اساسی این انتظار می رفت که دولت جدید محترم  حامد کرزی و هیئت دولت بر عهد و قسم خود استوار خواهد بود تا افغانستانی آباد و دور از سیاست های قوم گرایانه داشته باشیم.

اما این انتظار ملت با سیاست ها و سیاست گذاری های کرزی به نظرمی آید که خوابی بیش نیست. آقای کرزی نه تنها این انتظار بجا را بر آورده نمی کند که خود اجرا کننده ی سلف ستم پیشه اش می باشد.

نمونه عینی آن حرفی است که ایشان در برابر درخواست مردم و نمایندگان ما مبنی بر این که مشکل  اسکان کوچی ها را جدی بگیرد تا وقایع تلخ سالهای گذشته تکرار نشود. (این درخواستی است که قانون اساسی نیز وظیفه دولت بیان کرده) و ایشان می گوید که شما مردمی هستید و درجائی قرار دارید که ازهر طرف در محاصره هستید و هیچ مرزی ندارید و هیچ کشوری هم ازشما حمایت نمی کند.

این گفته ی کرزی رساترین و شفاف ترین تصویری است که درونش را به نمایش گذاشته و بلند ترین تابلوئی است که سیاست های تفرقه افکنانه و نژاد پرستانه اش را به تصویر کشیده است. بجای حفاظت،حراست و اجرای قانون اساسی این چنین بی خردانه بر قشر عظیم ملت خود می تازد.

مسئله کوچی را هم این گونه ساخته است که، اگر گفته شودتذکره خود را نشان بدهید و عسکر برای کشور ،می گویند ماپاکستانی می باشیم،واگر بگوئیم که در افغانستان نیائید می گویند ما افغانستانی می باشیم .مثل شتر مرغ ،اگر گفته شود بار ببر می گوید من مرغ هستم، واگر پرواز ازآنها خواسته شود می گویند ما شتر هستیم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 20:17  توسط مهاجــــر  | 

غنچه خندان و گل پریشیان

  نسیم با آن ملایمت و دل نوازی اش نمی تواند دل گل را بدست آورد. تنها هنرش خنداندن غنچه ها است. نسیم هر آنچه تلاش نماید جز پریشیانی برای گل چیزی دیگری عاید نخواهد شد. پس بهتر همان که دل به خنده های غنچه خوش بدارد و گل را از خاطر دور.

بدست آوردن دل برای انسان نیز چنین است که گر یکی را اقبال نمائی آن دیگری ادبارش به تو رسد. یکی طبع دلش چون گل و آن دیگری مثل غنچه ماند.

گر قصد وا کردن مژگانی را داشته باشی باید تجربه شکست، آن دیگری بیند. چرا که از شکست رنگ شب وا می شود مژگان صبح.

طبع نسیم گون، رفتار ملایم و لطیف هم داشته باشی، باز از تو دو چیز سر زند یکی پریشانی و دیگری حالت خندان که گفته اند از نسیمی گل پریشان غنچه خندان می شود.

لیک حق با گل است و باید از نسیمی پریشان گردد. پریشانی اش بخاطر غنچه می باشد نه خودش. همان غنچه ای که با خنده ی نسنجیده اش نابودی و مرگ را برای خود و او رقم می زند. اما خنده ی غنچه ی خندان ز عشق است و عاشقی. و هر آنجائی که عشق خیمه زند لنگر عقل آنجا دیده نخواهد شد. چون آنجا که عشق خیمه زند جای عقل نیست.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 20:34  توسط مهاجــــر  | 

شعری برای تو ای مهاجر افغان

 اشاره : این شعر ازخبرنگار هموطن ما خانم لینا روزبه است که تقدیم شما  می شود. ایشان همان خبر نگاری است که بارئیس جمهوری اسلامی ایران مصاحبه داشت.

 

شعری برای تو ای مهاجر افغان

 

با تو به درد دل می نشینم
ای همسایه!

تا شاید

آن حس انسان دوستی  و عدالت را

که بنامش

از قران آیه بر می گیری

و بخاطرش

با دنیا به مجادله بر می خیزی

بر من تلاوت کنی و

خود را در آن بیابی

 

وقتی اشغالگری بیگانه

کشورم را به غارت برد

وقتی چمن زار سبز شهرم

به خون پدر و صد ها مثل او

به لاله زاری مبدل گشت

وقتی بمن گفتند که خدا و رسولی نیست

که ما زاده طبیعت ایم

وقتی قلم را بر دستم نهادند

و ناخن هایم را دانه دانه

 کشیدند

تا خاکم را به نامشان امضا کنم

با اخرین رمق های مانده در تنم

رها کردم

خانه و شهر و کشورم را

و با نفس های آخر تا خاک تو خزیدم

به تو پناه آوردم

که بیرقت با نام الله آراسته است و

پیامت از مساوات ومهربانی

 عدالت و تواضع

برادری و برابری

لبریز

به تو پناه آوردم تا شاید مردانگی مرا

در برابر ظلم

 بستایی

و با مردانگی خودت

فرصت زندگی بدون ذلت را

به من ببخشایی

 زبانت با زبانم آشناست

و مذهبت با اعتقادم هماهنگ

پنداشتم که برادر منی

پنداشتم که در خاک خدا

که من و تو آنرا با مرز تقیسم کرده ایم

به من قسمت کوچکی به سخاوت قلبت

به اجاره خواهی داد

و شریک دردهایم خواهی شد

تا روزی

که کشورم

آباد و آزاد گردد

وانگه

در افغانستانی بهتر

مهمانت خواهم کرد

 بر دستانت بوسه خواهم فشاند

و ای برادر

از مهربانیت در اوج بیچارگیم

از دست گیریت در روز های نا امیدیم

 با اشک و قلبی مملو از محبت

سپاسگذاری  خواهم نمود

از فرط بی پناهی

به کشورت پناه آوردم

کودکی بودم که پایم با خاکت آشنا گشت

جوانیم را در کشورت گم کردم

زبانم را بفراموشی سپردم

"تشکر"هایم به "مرسی"

و "نان چاشت" ام به "نهار" مبدل گشت

شاعرم حافظ گردید و

از قابلی وچتنی و چای سبز

به زرشک پلو

و طعم شور خیار

و چای معطر سیاه

در پیاله های کمر باریک

با قند خشتی در کنار

عادت نمودم

 

 

در کشورت

بهترین و بدترین لحظه های زندگی را

به تجربه نشستم

پسرم در خاک تو چشم گشود و رضا نامیدمش

مادرم در بهشت رضای تو با دلی نا امید مدفون گردید

خواهرم با پسری از تبار تو عقد و نکاح بست و

در جنگ عراق برادرم

 برای سربازانت نان پخت

صلوات فرستاد

و با افتخار عرق را از جبین زدوده و

 بند سبز یا حسین را بر پیشانی گره زد

حال

پیریم را نیز در خاک تو

به تماشا نشسسته ام

سالهاست

که چنار وجودم

در گردباد حوادث خاک تو

به بید لرزانی مبدل گشته است

سالهاست

که نامم  را بفراموشی سپرده ام و

لقب "مشدی"را بنامم گره زده اند

سالهاست که من دیگر آن کودکی نیستم

که با پای برهنه و قلبی مملو از  وحشت برای سرپناهی

به تو پناه اورد

ولی تو

 همان بی خبری هستی که بودی!

ولی تو

با آنکه فروغ چشمانم را با دوختن کفش هایت

با آنکه قوت دستانم را در غرس نهال در باغ هایت

با آنکه قامت استوارم را در بپا خواستن دیوار ها و ساختمان ها و خانه هایت

با آنکه صبر و تحمل ام را در شنیدن کنایه ها و کینه توزی هایت

به تباهی نشستم

هرگز برای لحظه ای

جرقه زود گذر انسان دوستی را

بر قلبت راه ندادی

هنوز هم

در فهرست تو"اوفغونی" ام و

در کتاب تو بیگانه

هنوز هم

مهربانی در قلبت برای مهاجری کوله بدوش

که چیزی بجز نجات از جنگ

از تو نمی خواست

که با دادن سالیان زندگیش

به همت و قوت دستانش

شهرت را آباد نمود

نیافته ای

و هنوز هم

با نفرتی سی ساله

احساساتم را ببازی میگیری

 

 

دروازه مکتب را بروی کودکم می بندی

بساطی را که نان شکم های گرسنه اطفالم بدان محتاج است

با لگد به جوی آبی می اندازی و

دست هایم را با تهدید "رد مرز" نمودن می بندی و

اشک هایی را که با خاک سرک های تو

بر چشمانم به گلی مبدل گشته

و امید را در نگاهم دفن می کند

با تمسخر می نگری و می گویی

"شما به حرف نمی فهمید"

هنوز هم

بر مظلومیت اطفال کربلا

زنجیر بر خود می کوبی و

بر یزد (یزید) و یزدیان لعنت می فرستی 

از بی عدالتی دیگران سخن می گویی

ولی هرگز در صف های دکان ها

در داخل اتوبوس های شلوغ

حالت مشوش یک افغان را نمی بینی

که از ترس تو

اهانت های تو را

تلخ تر از زهر

فرو می بلعد و غرور خود را

پایمال احساسات تو میکند

تا مبادا

پنجه بر سمت اش دراز کرده بگویی

"به کشورت برگرد اوفغونی پدر سوخته"

می روم

ولی

درخت های سبز و بلند کرج

سرک های پاکیزه تهران

پارک های خرم و زیبا

خانه های مجلل بالا شهر

نان های گرم نانوایی

کفش های راحت چرمی

پتلون های زیبا و رنگارنگ

همه و همه

یاد مرا

رنج های مرا

نشان انگشتان مرا

عرق و سرشک ریخته از چشمان مرا

با خود به یادگار خواهند داشت

می روم ولی حاصل دست های این کارگر افغان

برای همیشه در رگ و پوست کشورت

جاویدان خواهد ماند

می روم

چه می دانی

شاید روزی تو

به دروازه شهر من محتاج گردی

وانگه

من به تو درس مهربانی را خواهم اموخت

وانگه

تو درد دربدری مرا خواهی چشید

وانگه

شاید یکبار

برای لحظه ای کوتاه تر از یک نفس

سرت را با پشیمانی

در مقابل عدالت وجدانت

خم کنی!

و فقط همان لحظه

قیمت ده ها سال رنج مرا

به آسانی

 خواهد پرداخت!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 9:43  توسط مهاجــــر  |